تبليغاتX
๑۩۞۩๑ شهر عشق๑۩۞۩๑ - خداي من
๑۩۞۩๑ شهر عشق๑۩۞۩๑

 

گفتم : خداي من

 دقايقي بود در زندگانيم

  که هوس مي کردم سر سنگينم را

    که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا

بر شانه هاي صبورت بگذارم،

آرام برايت بگويم و بگريم ،

              درآن لحظه شانه هاي تو کجا بود؟                   

گفت : عزيزتر از هرچه هست،

      تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي،

       که در تمام لحظات بودن بر من تکيه کرده بودي،

         من اني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي .

من همچون عاشقي که به معشوق خود مي نگرد

       با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم ...

 

 

امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميکنم

 گلدان زرد ياد را با تو معطر ميکنم

تو رفته اي و رفتنت يک اتفاق ساده نيست

 ناچار اين پرواز را اين بار باور ميکنم

 يک عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من

يه احترام رجعتت من ناز کمتر مي کنم

 يک شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام

 آن شب براي خلوتت يک فکر ديگر ميکنم

 صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز کن

من هم ضريح عشق را غرق کبوتر ميکنم

 شعريست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو

 يک روز من اين شعر را تا آخر از بر ميکنم

 گر چه شکستي عهد را مثل غرور ترد من

 اما چنان ديوانه ام که با غمت سر ميکنم

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 22:26 توسط ஜمیناஜ| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

****** تعداد بازديد ها :
کاربران آنلاين :
تعداد بازديدهاي شما ******** ********