تو بيرون ميروي از خانه ات به قصد هر کاري وشب هم ادعا که عاشقانه دوستم داري نمي دانم چه دردي به سراغت آمده اما امان از بي کسي در لحظه هاي تلخ بيماري پشمانم پذيرفتم که مهمانت شوم اما نمي خواهم که هرگز بشکنم رسم وفاداري هميشه آروزيم در تمام لحظه ها اين بود که عشق ما نگردد رنگ بازي هاي تکراري ولي افسوس اين يک آرزويم هم زدستم رفت تحمل مي کنم تنها تو را از روي ناچاري تمام رازهايم را به تو گفتم ولي صد حيف چه ميدانم تو کاش اين رازهايم را نگهداري چقدر از ديگران طعنه شنيدم با توام اما نتيجه هيچ بود از اين همه عشق و فداکاري خم کوچه همان خم مانده وجاده همان جاده تمام روزها گريه همه شب ها پر از زاري چه کردي تو براي من به جز يک مشت حرف زرد که سنگين است روي شانه ي من همچنان باري خداحافظ نه با تو با همه تا آخر عمرم تو يک هديه به من دادي که نامش هست بيزاري تورو با خودم غريبه از خودم جدا مي بينم خودمو پر از ترانه تورو بيصدا مي بينم من سرگردون ساده تو رو صادق ميدونستم اين برام شکسته اما تو رو عاشق ميدونستم اون هميشه با محبت براي من ديگه نيستي نگو صادقي به عشقت آخه چشمات ميگه نيستي من سرگردون ساده تو رو صادق ميدونستم اين برام شکسته اما و رو عاشق ميدونستم... 


![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


