
اين را براي تو مينويسم نميدانم در پس افکار تو چه ميگذرد
نميدانم به چه مي انديشي اما کاش ميتوانستم از خودوآنچه
در دل دارم برايت بگويم کاش ميشد دنيا وزمان را تغيير داد ....
آرزو دارم کاش امکانش براي يک لحظه و يک دم فراهم ميشد
اما افسوس که ميدانم مهر سکوت براي ابد بر لب من خواهد ماند
شايد قسمت اين است که هميشه از پشت شيشه اي بخار گرفته
به منظره ي بارش باران نگاه کنم .....شايد هم باز بچه بازي تلخم
که پايان آن شکست من است ....
شايد در نهاد همه ي انسان هاست اين خواهش دل که فرياد مي کند
اما در نهاد من اين عشق است که حکم ميراند
مرا با خواسته ها و هواي بيهوده کاري نيست و اگر تو مي تواني از پس
شيشه ي بخار گرفته هم گام من ، در گام برداشتن زير باران باشي
با من بيا وگرنه چون گذشته مرا در سکوت وتنهايي رهــــــــــــــــــــا كن

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم که کمي صبر کن و گوش به من ده
گفتي که بايد بروم حوصله اي نيست
گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت