|

خداوندا!!
زليخا نيستم.
که حرمت نداشته باشم.
که پرده عصمت را بدرم
و يوسفي را که دوست دارم
به درد زندان بيازمايم.!
خداوندا!!
يوسف شريف خيالم را
از تو مي خواهم
و عشقم
و نيازم را
و دل نوشته هايم را
به تو مي سپارم.
مي دانم که مي بيني مرا
مي شنوي صداي ناله هايم را
سحر گاه که از ته دل مي خوانم تو را
و مي دانم
آن گونه که پيراهن يوسف
ديده ي نا بيناي پدر را
بينا کرد.
مي دانم
پيراهن يوسف من نيز
به فرمان تو
با بشارت بشير
ديده انتظارم را به وصل روشن مي کند.
و مي توانم به کساني که
شنيدن بوي يوسف را به سخره گرفتند.
به آنها که به وصالمان ايمان ندارند.
بگويم
مگر نگفتم از فضل و رحمت پروردگار
چيزي مي دانم
که شما نمي دانيد.



گريه كردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه
اگه دستم و بگيري از غرورت كم نميشه
ساكت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري
پيش حرفاي دل من حرف عشق و كم مياري
لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من
كاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من

ادامه مطلب |
نگارش توسط مینا در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 23:26