
اي روح ِ مسكين ِ من
كه در كمند ِ اين جسم ِ گناه آلود اسير آمده اي
و سپاهيان ِ طغيان گر ِ نفس، تو را در بند كشيده اند!
چرا خويش را از درون مي كاهي و در تنگدستي و حرمان به سر مي بري
و ديوارهاي برون را به رنگ هاي نشاط انگيز و گرانبها آراسته اي؟
حيف است چنان حراجي هنگفت
بر چنين اجاره اي كوتاه، كه از خانه ي تن كرده اي
آيا اين تن را طعمه ي مار و مور نمي بيني
كه هر چه بر آن بيفزايي، بر ميراث ِ موران خواهد افزود؟
اگر پايان ِ قصه ي تن چنين است،
اي روح ِ من،
تو بر زيان ِ تن زيست كن؛
بگذار تا او بكاهد و از اين كاستن بر گنج ِ درون ِ تو بيفزايد.
اين ساعات ِ گذران را
كه بر درياي سرمد كفي بيش نيست، بفروش
و بدين بهاي اندك، اقليم ِ ابد را به مـُلك ِ خويش در آور،
از درون سير و برخوردار شو،
و بيش از اين ديوار ِ بيرون را به زيب و فر مياراي
و بدين سان مرگ ِ آدمي خوار را خوراك ِ خود ساز؛
كه چون مرگ را در كام فرو بري،
ديگر هراس نيست و بيم ِ فنا نخواهد بود.


شباي رفتن تو شباي بي ستارست
ببين که خاطراتم بي تو چه پاره پارست
با هر نفس تو سينه بقض تو تو گلومه
با هر کي هر جا باشم ياد تو روبرومه
آخ چقدر تنگه دلم براي اون شبا
کاشکي که اون عشق بشينه دوباره تو دلا
چي ميشه برگردي بازم به روزاي گذشته
هواي پائيزي چرا تو عشق ما نشسته
سپردي عهدمونو بدست باد و بارون
منو زدي به طوفان خودتي گرفتي آروم
قهر تو راهمو بسته غم دلمو شکسته
تو اين صداي خسته ياد تو پينه بسته غم دلمو شکسته
غروبه باز دوباره شب توي انتظاره
ابر تو نگام نشسته خيال گريه داره
اسم تو فريادمه درد تو صدام ترانست
خنده ي آينه تلخ و بي تو پر از بهانست
شباي رفتن تو شباي بي ستارست
ببين که خاطراتم بي تو چه پاره پارست