๑۩۞۩๑ شهر عشق๑۩۞۩๑
لحظه ها مي گذرند از پي هم شب که، چشمانم تورا، تصويرکردند پلِک هايم را، بهم درگير کردند دست هايم بادشد سوي تو وقتي: ياد آن گيسوي، در زنجير کردند . هيچگه در بي تويي باران نباريد اين هواها –هم- عجب تعغير کردند! من شدم خاکسرت، اما؛ عزيزم! باد ها درکار خود، تقصير کردند

و فقط من هستم
که در اين تاريکي
پي نوري پي رازي پي اميدي بس
مي خروشم همه شب
پي فانوسي تا
بفروزم آن را
تا همه شهر بدانند که در زمزمه ي لک لک ها
يا که در زوزه ي بادي در شب
چه قشنگي ها هست
تا همه شهر بدانند که شايد روزي
بشود مشعل راه ملکوت
بفروزد و همه شهر در اين زيبايي
بفروزند خموش
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت
22:28 توسط ஜمیناஜ| |
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



