من مي دانم؛ مي دانم روزي از کوچه دلتنگي هايم گذر خواهي کرد. من آن روز? کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد تا؛ بوي خوش آمدن يار همه را با خبر کند؛ و به انتظار ديرينه ي من پايان دهد. من تو را? عشقت را? حتي دوست داشتن هايت را? در سينه ام? در خيالم و در روحم حبس خواهم کرد و يک لحظه نمي تونستند از هم جدا باشند، با خوندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري، همديگرو نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها پيش رويم قاب عکسي از تو دارم ماه من

دو نفر که همديگرو خيلي دوست داشتند
هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدايي روز و شب
تا بيابم شايد از تو، رد پايي روز و شب
بي تو دارم با دل خود ماجرايي روز و شب
روز و شب با ياد تو، دارم صفايي روز شب ![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


