تبليغاتX
๑۩۞۩๑ شهر عشق๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑ شهر عشق๑۩۞۩๑


من مي دانم؛ مي دانم روزي از کوچه دلتنگي هايم گذر خواهي کرد.

 من آن روز? کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد تا؛ بوي خوش

 آمدن يار همه را با خبر کند؛ و به انتظار ديرينه ي من پايان دهد.

 من تو را? عشقت را? حتي دوست داشتن هايت را? در سينه ام?

 در خيالم و در روحم حبس خواهم کرد


دو نفر که همديگرو خيلي دوست داشتند

 و يک لحظه نمي تونستند از هم جدا باشند،

با خوندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند

 تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار

 ديگري، همديگرو نمي بينند. چون هر دو

به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير

بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت،

 مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده

 


هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدايي روز و شب

 

عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام
تا بيابم شايد از تو، رد پايي روز و شب

 

دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها
بي تو دارم با دل خود ماجرايي روز و شب

 

پيش رويم قاب عکسي از تو دارم ماه من
روز و شب با ياد تو، دارم صفايي روز شب

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 7:42 توسط ஜمیناஜ| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

****** تعداد بازديد ها :
کاربران آنلاين :
تعداد بازديدهاي شما ******** ********