تبليغاتX
๑۩۞۩๑ شهر عشق๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑ شهر عشق๑۩۞۩๑

 


دليل بودن تو

هر کسي دوتاست .

و خدا يکي بود .

و يکي چگونه مي توانست باشد ؟

هر کسي به اندازه اي که احساسش مي کنند ، هست .

و خدا کسي که احساسش کند ، نداشت .

عظمت ها همواره در جستجوي چشمي است که آنرا ببيند .

خوبي ها همواره نگران که آنرا بفهمد .

و زيبايي همواره تشنه دلي است که به او عشق ورزد .

و قدرت نيازمند کسي است که در برابرش رام گردد .

و غرور در جستجوي غروري است که آنرا بشکند .

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور .

اما کسي نداشت ...

و خدا آفريدگار بود .

و چگونه مي توانست نيافريند .

زمين را گسترد و آسمانها را برکشيد ...

و خدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود .

و عدم گوش نداشت .

حرف هايي است براي گفتن که اگر گوشي نبود ، نمي گوييم .

و حرفهايي است براي نگفتن ...

حرف هاي خوب و بزرگ و ماورائي همين هايند .

و سرمايه ي هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد ...

و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت .

درونش از آنها سرشار بود .

و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .

جز خدا هيچ نبود .

در نبودن ، نتوانستن بود .

با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .

هر کسي گمشده اي دارد .

و خدا گمشده اي داشت

 

من انسانم

با خنده هايم،با گريه هايم

و خشمم

اندوه و شاديم

نفرت و عشق

و آنچه با من بوده است.

من مي دانم چگونه دستهايم را براي رهايي بتکانم

با چشمانم اوج پرواز را حس کنم

با انگشتانم پوست کاج را بدانم

زبانم،آواز طبيعت را مي داند

مي شناسد و مي خواند

آنچه بايد باشد،با من است.

رهايم کنيد

خود را بيابم

مجالي دهيد

مسير را مي دانم

آري،من ساربان هدايت خويشم

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 6:35 توسط ஜمیناஜ| |

در تاريكي بي آغاز و پايان

دري در روشني انتظارم روييد.

خودم را در پس در تنها نهادم

و به درون رفتم:

اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.

سايه اي در من فرود آمد

و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.

پس من كجا بودم؟

شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت

و من انعكاسي بودم

كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد

 و در پايان همه رؤيا ها در سايه بهتي فرو مي رفت.

***

من در پس در تنها مانده بودم.

هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.

گويي وجودم را در پاي اين در جا مانده بود،

در گنگي آن ريشه داشت.

آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟

***

در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود

و من در تاريكي خوابم برده بود.

در ته خوابم خودم را پيدا كردم

و اين هشياري خلوت خوابم را آلود.

آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟

***

د رتاريكي بي آغاز و پايان

فكري در پس در تنها مانده بود.

پس من كجا بدم؟

حس كردم جايي به بيداري مي رسم.

همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:

آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟

***

در اتاق بي روزن

انعكاسي نوسان داشت.

پس من كجا بودم؟

در تاريكي بي آغاز و پايان

بهتي در پس در تنها مانده بود.


 

ديگر تبار تيره انسان براي زيست

محتاج قصه هاي دروغين خويش نيست

ما ذهن پک کودک معصوم را

با قصه هاي جن و پري

و قصرهاي نور

آلوده مي کنيم

ايا هنوز هم

دلبسته کالسکه زريني ؟

ايا هنوز هم

در خواب ناز قصر هاي طلايي را

مي بيني ؟

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 6:21 توسط ஜمیناஜ| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

****** تعداد بازديد ها :
کاربران آنلاين :
تعداد بازديدهاي شما ******** ********