حيف حرفاي قشنگي كه براي تو نوشتم حيف شبها كه نشستم با خيالت زير مهتاب حيف با وفايي من، حيف عشق و اعتمادم حيف فرصتهاي نقرم، حيف عمرم و دقيقم حيف اشكايي كه ريختم واسه تو دم سپيده حيف اون همه قسم ها كه به اسم تو نخوردم حيف اون كسي كه دائم عاشقم بود توي رويا حيف چيزي كه ندارم، حيف ذوقي كه نكردي حيف قلبم كه يه روزي دادمش دستت امانت حيف اون شبي كه گفتم پيش تو كم ستاره هاشا مکن جه حاجت است هاشا کني که با مني سوزنده ايي جان مرا با شعله هاي ديگري شکر خدا از آن همه آتش شدم خاکستري افسوس دانستم که تو نادلوري نادلوري به به چه حال خنده داري از يار خود خبر نداري يه روز برات خبر مي يارن اون که داشتيش ديگه نداري اون که داشتيش ديگه نداري هاشا مکن هاشا مکن اي روح ِ مسكين ِ من كه در كمند ِ اين جسم ِ گناه آلود اسير آمده اي و سپاهيان ِ طغيان گر ِ نفس، تو را در بند كشيده اند! چرا خويش را از درون مي كاهي و در تنگدستي و حرمان به سر مي بري و ديوارهاي برون را به رنگ هاي نشاط انگيز و گرانبها آراسته اي؟ حيف است چنان حراجي هنگفت بر چنين اجاره اي كوتاه، كه از خانه ي تن كرده اي آيا اين تن را طعمه ي مار و مور نمي بيني كه هر چه بر آن بيفزايي، بر ميراث ِ موران خواهد افزود؟ اگر پايان ِ قصه ي تن چنين است، اي روح ِ من، تو بر زيان ِ تن زيست كن؛ بگذار تا او بكاهد و از اين كاستن بر گنج ِ درون ِ تو بيفزايد. اين ساعات ِ گذران را كه بر درياي سرمد كفي بيش نيست، بفروش و بدين بهاي اندك، اقليم ِ ابد را به مـُلك ِ خويش در آور، از درون سير و برخوردار شو، و بيش از اين ديوار ِ بيرون را به زيب و فر مياراي و بدين سان مرگ ِ آدمي خوار را خوراك ِ خود ساز؛ كه چون مرگ را در كام فرو بري، ديگر هراس نيست و بيم ِ فنا نخواهد بود. شباي رفتن تو شباي بي ستارست ببين که خاطراتم بي تو چه پاره پارست با هر نفس تو سينه بقض تو تو گلومه با هر کي هر جا باشم ياد تو روبرومه آخ چقدر تنگه دلم براي اون شبا کاشکي که اون عشق بشينه دوباره تو دلا چي ميشه برگردي بازم به روزاي گذشته هواي پائيزي چرا تو عشق ما نشسته سپردي عهدمونو بدست باد و بارون منو زدي به طوفان خودتي گرفتي آروم قهر تو راهمو بسته غم دلمو شکسته تو اين صداي خسته ياد تو پينه بسته غم دلمو شکسته غروبه باز دوباره شب توي انتظاره ابر تو نگام نشسته خيال گريه داره اسم تو فريادمه درد تو صدام ترانست خنده ي آينه تلخ و بي تو پر از بهانست شباي رفتن تو شباي بي ستارست ببين که خاطراتم بي تو چه پاره پارست امروز رفتم دفترچه ي عشقمونو ورق زدم داشتم با خودم اسمتو بخش مي کردم وتو رو تو رو تو لحظه هام هجي مي کردم مشق عشقم خوش خط نوشته بودم آخه به اين معتقد بودم که آدما بايد هميشه زيبا به تصوير بکشن حس ميکردم وقتي دفترچه ي عشقمونو ورق ميزنم امواج طنين انداز صدات به جاي ورق خوردن اين دفترچه به گوشم ميرسه وقتي خوب به هش گوش کردم ديدم اين موجاي صداي تو که داره باهام صحبت مي کنه آن موجا اروم ميگفتن عشق من عاشقم باش وقتي اون دفترچه رو تو کتابخونه قلبم گذاشتم روي منشي تلفن قلبت واست پيغام گذشتم عشق من عاشق باش
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور ، كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند . با اين همه عمري اگر باقي بود ، طوري از كنار زندگي مي گذرم كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان ! تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود . مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه بازنيامدن است اما تو لااقل ، حتي هر وهله ، گاهي ، هر از گاهي ببين انعكاس تبسم رويا ، شبيه شمايل شقايق نيست ! راستي خبرت بدهم ؛ خواب ديده ام خانه اي خريده ام بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار . . . هي بخند ! بي پرده بگويمت ، فردا را به فال نيك خواهم گرفت دارد همين لحضه يك فوج كبوتر سپيد ، از فراز كوچه ما مي گذرد باد بوي نامه هاي كسان من مي دهد يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري ! ؟ نه ري را جان ! نامه ام بايد كوتاه باشد ، ساده باشد ، بي حرفي از ابهام و آينه ، از نو برايت مي نويسم حال همه ما خوب است امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــكـــن ! ! ! در دشت زندگی اگر من شاخه برگی لرزان و پریشانم این درخت استوار تکیه گاه من است اگر در دریای زندگی موجی سرگردانم او ساحل آرامش من است اگر در آسمان زندگی پرندهای بال و پر شکسته ام او آشیانه ی امید من است و شوق پرواز من تا زمانی که خورشید چشم غروب کند دستانت را بوسه باران خواهم کرد وهزاران لبخند را به چشمان مهربانت تقدیم می کنم و قلبی خواهم شد در سینه تو می تپد آسمون احساسم امروز ابريه ابريه وقصه گوي لحظه هام داره قصه ي بي تو بودن رو برام زمزمه مي کنه حس ميکنم کلمه ها هم ازم دوري ميکن آخه اونا از دلم اسباب کشي کردن ودنبال قصه گوی جديدي هستن که خبر از عشق بده واين واژه رو به سر زمين با تو بودن دعوت کنه امروز تصميم گرفته بودم روي تخت سفيد ذهنم همه چيز رو پاک کنم تصميم گرفته بودم به هيچ کلمه ايي اجازه خطور ندم تصميم گرفته بودم وجود پروانه رو وقتي کنار شمع مي سوزه حس کنم تصميم گرفته بودم وقتي ديدمت با چشمام به وجود ت صاعقه بيزنم تصميم گرفته بودم که بارون صداقتو به وجود نا پاکت بريزم تا شايد ناب شي افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب.... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد 
حيف رويام كه واسه تو از قشنگياش گذشتم
حيف وقتي كه تلف شد واسه ديدن تو، توي خواب
حيف اون دسته گلي كه، توي پاييز به تو دادم
حيف هر چي به تو گفتم، راس راسي حيف سليقم
حيف احساس طلاييم، حيف اين عشق و عقيده
حيف نازي كه كشيدم چون كه طاقت نياوردم
حيف كه تو از راه رسيدي اونو دادمش به دريا
حيف گرماي دستم، كه سپردمش به سردي
حيف اعتماد اون روز، حيف واژه خيانت
حيف اون حرفا كه گفتي، گفتم اشكالي نداره
![]()



![]()


سلام ، حال همه ما خوب است ،![]()




پدر

![]()




![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


