تبليغاتX
๑۩۞۩๑ شهر عشق๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑ شهر عشق๑۩۞۩๑

 

یه روزی قدرمو میدونی که دیره

روزی که کسی سراغت نمیگیره

یه روزی میدونی من کیه وچی بودم

روزی که از نبودنم غصه ات میگیره

باشه خوبم از کنارت ساده میرم

با وجود این که میدونم ممیرم

به خدا قدرمو میدونی یه روزی

روزی که از تو جدا میشه مسیرم

قدرم میدونی یه روز یادم میفتی شب وروز

صدام تو گوشت می پیچه مثل یه آه سینه سوز

 حسرت یک لحظه نگاه دل تنگ میشی بد جور برام

آن روزه دور نیست به خدا حتی به خوابت نمی یاد

 یه روزی قدرمو میدونی که دیره

اسم من از توی لحظه هات نمیره

دیگه نیستم اون شبای پر ستاره

وقتی دلت بهونمو می گیره

 اما اون روزا و خدا کنه نباشه

 نشنوم از رفتن من غصه داری 

 من میبینم اون شبایی رو که دیگه

 واسه گریه شونه هامو کم می یاری

                               قدرمو میدونی یه روز                         

             

          

 

مجنون نبودمردولي تا نگاه کرد
بادي وزيدو پنجرها را سياه کرد

يک اتفاق ساده !نگاهي نجيب! عشق !
ليلاي شعرهاي مرا سر به راه کرد

هر چند ابتداي همين جاده گم شدي
يادت تمام زندگيي ام را تباه کرد

اين جاده هاي کور به جايي نمي رسند
حق با تو بود عزيز !دلم اشتباه کرد

انسان براي وسعت يک عشق کوچک است
شايد خداي آدم و هوا گناه کرد

احساس ميکنم که مرا کافر افريد
دستي که چشمهاي تورا قبله گاه کرد

 



 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:44 توسط ஜمیناஜ| |

 

مي داني ...

پرنده را بي دليل اعدام مي كني

در ژرف تو

آينه ايست

كه قفس را انعكاس مي دهد

و دستان تو محلولي ست

كه انجماد روز را

در حوضچه شب غرق مي كند.


اي صميمي،

ديگر زندگي را نمي توان

در فرو مردن يك برگ

يا شكفتن يك گل

يا پريدن يك پرنده ديد

ما در حجم كوچك خود رسوب مي كنيم

 آيا شود كه باز درختان جواني را

در راستاي خيابان

پرورش دهيم

و صندوق هاي زرد پست

سنگين

ز غمنامه هاي زمانه نباشند؟

در سرزميني كه عشق آهني ست

انتظار معجزه را بعيد مي دانم

باغبان مفلوك چه هديه اي دارد؟

پرندگان

از شاخه هاي خشك پرواز مي كنند

آن مرد زرد پوش

كه تنها و بي وقفه گام مي زند

با كوچه هاي « ورود ممنوع »

با خانه هاي « به اجاره داده مي شود »

چه خواهد كرد

سرزميني را كه دوستش مي داريم؟

پرندگان همه خيس اند

و گفتگويي از پريدن نيست

در سرزمين ما

پرندگان همه خيس اند

در سرزميني كه عشق كاغذي است

انتظار معجزه را بعيد مي دانم.

 

 

قالی ظریف و دست باف او .

قلب من ، قالی خداست

تاروپودش از پر فرشته هاست

پهن کرده او دل مرا

در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب

برق می زند

قالی قشنگ و نو نوار من ، از تلاش آفتاب


شب که می شود خدا

روی قالی دلم ، راه می رود

ذوق می کنم ، گریه می کنم

اشک من ستاره می شود

هر ستاره ای به سمت ماه می رود


یک شبی حواس من نبود

ریخت روی قالی دلم

شیشه ای مرکب سیاه

سال هاست مانده جای آن

جای لکه های اشتباه

ای خدا به من بگو

لکه های چرک مرده راکجا ، خاک می کنند؟

از میان تار و پود قلب

جای جوهر گناه را چطور ، پاک می کنند؟

آه

آه از این همه گناه و اشتباه

آه نام دیگر تو است

آه بال می زند به سوی تو

کبوتر تو است


قلب من دوباره تند تند می زند

مثل اینکه باز هم خدا

روی قالی دلم ، پا گذاشته

در میان رشته های نازکش

نقش یک درخت و یک پرنده کاشته

قلب من چقدر قیمتی است

چونکه قالی ظریف و دست باف اوست

این پرنده ای که لای تار و پودش است

هدهد است

می پرد به سوی قله های قاف دوست



نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 18:23 توسط ஜمیناஜ| |

 

بدون حضور تو..
قايق کلامم چه غريبانه
درآغوش سطري لنگر فکنده

بدون حضور تو ..
لاله هاي عشقم چه منتظرانه
سر بر گريبان روياها آرميده

بدون حضورتو ..
سکوت قلبم چه بي رحمانه
پنجه بر شيشه احساسم کشيده

بدون حضور تو ..
رنگ نگاهم چه بي صبرانه
زلالي دريا را با خود خريده ...

ما چون دو دريچه روبروي هم

 آگاه زهربگو مگوي هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آينده

اكنون دل من شكسته و خسته س

زيرا يكي از دريچه ها بسته س

نه مهر فسون نه ماه جادو كرد

نفرين به" سفر " كه هر چه كرد او كرد

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 0:52 توسط ஜمیناஜ| |

 

من با تو بودم اما تو افسوس

به بودن من نکردي عادت

تو پر کشيدي من پر شکستم

تو ساده بودي من ساده موندم

تو با من از شب گلايه کردي

من بي تو تا صبح از خونه خوندم

چشماي سردت دنياي من بود

اما تو هيچوقت باور نکردي

شکستم و تو حتي يه لحظه

با گريه هاي من سر نکردي

من با تو بودم وقتي که آروم

پشت نقاب آيينه سوختي

کاش وقت رفتن بهم ميگفتي

اون همه عشقو به چي فروختي

  

خسته ز اشتباهم بر من ببخش گناهم

درهاي بسته بگشا دوباره شو پناهم

ز دل خسته بر گير غبار جهل و ظلمت

دوباره بر دلم زن روشني حقيقت

من که خراب خويشم تيشه زنم به ريشم

تا نشوي پناهم رها ز بند نمي شم

گر توبه اي شکستم پيمان نو ببستم

به انتظار فصل، بخشش تو نشستم

دست مرا تو دست گير بر عشق خود کن زنجير

من که اسير نفسم بندگي از تنم گير

عمري که بي تو بگذشت هستي ز من گرفته

به ياري تو ياور آمد هر آنچه رفته


   
 
   

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 1:18 توسط ஜمیناஜ| |

 

روز يه مهربوني با قلب آسموني

عهدش رو بست با قلبم به اسم همزبوني

ميگفت هميشه يادمه عاشقمه خرابمه

ميگفت هميشه با منه مال منه

ميگفت توي دلش فقط عشق منه كه مي تپه

ميگفت ميخواد كه تا ابد تو آسمون عشق من پر بزنه

قسم ميخورد به عشقمون كه اون فقط مال منه

اما ته نگاه اون ميفهميدم دلش جايي پر ميزنه

چشماش به من نگاه ميكرد ميگفت كه باورش كنم

اما دلش با من نبود من اين رو خوب حس ميكنم

يك روز ديدم كه با اونه از عشق واسش شعر ميخونه

خدا ميدونه كه چي شد اين قلب پاك و ديوونه

بشت ديوار تكيه دادم چشمام يهو سياهي رفت

تمام خاطرات خوب جلو چشمام هي راه ميرفت

رفتم جلو بهش بگم كه مرد ديگه توي دلم

اما نشد ساكت شدم اون من رو ديد و گريه كرد

پشت سرم همه پلهاي عاشقي شكسته شد

من رفتم و اون دنبالم روانه شد

گريه ميكرد داد ميزد ميگفت فهميد اشتباه كرد

دلم اما نفهميدش شكست و رفت نبخشيدش

گذشت و ديدم دل من داره ديوونه تر ميشه

ميگه ببخشمت ولي فكرم كه راضي نميشه

اگه دوباره باز بره بشكنه روح و جسمم رو

اونوقت ديگه من ميميرم نميشه ساخت شكسته رو

اما چي كار كنم دلم ميگه ببخشمت

اما بدون كه تا ابد به يادمه خيانتت

 

نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز کرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يک دو سالي مي گذشت يک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را

هم چون رازي مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

آمدو هم آشيان شد با من او همنشين و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او نا توان بود و توان شد با من او

دامنش شد خواب گاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي

واي ازآن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري که با او شد بسر

مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

آمدو در خلوتم دم ساز شد گفتگو ها بين ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل

گر تو زورق وان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست دل

دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان من تورا بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان

با تو شادي مي شود غم هاي من با تو زيبا مي شود فرداي من

گفتمش عشقم به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افزون شده

جز تو هر ياري به دل مدفون شده عالم از زيباي ات مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود هم چو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهي يار بود

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي مارا نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بيگمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر اين قصه حجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بودو بس

يار مارا از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پيمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست ساده ام آن عهدو پيمان را شکست

بي خبر پيمان ياري را گسست اين خبر نا گاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلداري ديگر عهد بست

با که گويم او كه همخون من است خسم جان و تشنه ي خون من است

بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دودو دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق از من گذشتي خوش گذر بد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون کن ز سر ديشب از کف رفت فردارا نگر

آخرين يکبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل نبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تاروپود

گرچه آب رفته باز آيد برود ماهي بيچاره امامرده بود

بعد از اين هم آشيانت هرکس است باش با او ياد تو مارا بس است

زندگي مانند گيتاريست که گاهي نواي شاد و گاهي نواي غمگين دارد

اميدوارم که گيتار زندگيت همواره بندري بنوازد.
  

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 1:10 توسط ஜمیناஜ| |

 

دفتر عشـــق که بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيکه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو کارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاکيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون که عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ

قصه ي من و غم تو قصه ي گل و تگرگه                                         

                                   ترس بي تو زنده بودن ترس لحظه هاي مرگه

  اي براي با تو بودن بايد از بودن گذشتن                                                

                                       سربه بيداري گرفته ذهن خواب آلوده ي من

هميشه ميون قابت خالي در هاي بسته                                              

                                             طرح اندام قشنگت پاک و رويايي نشسته

کاش ميشد چشام ببينند طرح اندام تو داره                                           

                                           زنده ميشه جون مي گيره پا تويه اتاق ميزاره

  کاش ميشد صداي پاهات بپيچه تو گوش دالون                                            

                                                  طرف دالون بگرده سر آفتابگردونامون

کاش ميشد دوباره باغچه پر گلهاي تو باشه                                                  

                                              غنچه ي سفيد مريم با نوازش تو باشه

کاش ميشد اما نميشه نميشه بياي دوباره                                                    

                                          نميشه دستات تو گلدون گلاي مريم بزاره

کاش ميشد اما نميشه اين مرامه روزگاره                                                      

                                         رفتنت هميشگي بود ديگه برگشتي نداره


 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 0:32 توسط ஜمیناஜ| |

 

وقتي مي شي نياز من اگه نباشي پيش من

اشکاي چشمامو ببين که مي ريزه به پاي تو

بازم که بي قرارمو دلواپس نگاه تو

تموم هستي مني  بمون هميشه پيش من

اگه شدم عاشق تو نزار که بي تاب بمونم

لالايي شبام تويي نزار که بي خواب بمونم

د ارم برات شعر مي خونم شايد به يادم بموني

فقط يه چيز ازت مي خوام  هميشه عاشق بموني

دوست دارم خيلي کمه  ولي جز اين چيزي نبود

واژه ها را ولش کنيم عشقمو از چشام بخون

 


 چشمان تو را عاشق چشمم ديدم

ناخواسته در دلم به تو خنديدم

آن روز چقدر نااميدت کردم

 افسوس که عشق را نمي فهميدم

حالا که به اشتباه خود پي بردم

حالا که سرانجام خودم را ديدم

باور کن عزيزم که پشيمان هستم

يک بار فقط بگو تو را بخشيدم

 

 

عشق

یک فریب بزرگ وقوی است و

دوست داشتن

یک صداقت راستین وصمیمی

بی انتهاو مطلق

عشق در دریا غرق شدن و

دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیردو

دوست داشتن بینایی را می دهد

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:9 توسط ஜمیناஜ| |

 

در اين بن بست

دهانت را مي بويند

مبادا که گفته باشي دوستت دارم

دلت را مي بويند

روزگار غريبي ست نازنين

 وعشق را

در کنار تيرک راهبند

تازيانه مي زنند.

عشق را در پستوي خانه نهان بايد

در اين بن بست کج و پيچ سرما

آتش را

به سوختبار سرود شعر

فروزان مي دارند

به انديشيدن خطر مکن

روزگار غريبي ست نازنين

 آنکه بر در مي کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ امده است

نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد

 آنک قصابانند

بر گذرگاه ها مستقر

با کنده و ساطوري خون آلود

روزگار غريبي ست نازنين

 تبسم را بر لبها جراحي مي کنند

و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد

 کباب قناري

به اتش سوسن و ياس

روزگار غريبي ست نازنين

 ابليس پيروز مست

سور عزاي ما را به سفره نشسته است 

 خد را در پستوي خانه هنان بايد کرد

                                                              

 

 

وقتي پل روياهايم در اشک ترک مي خورد

وقتي نفس شعرم در بستر شب  مي مرد

وقتي که غروب تو طوفان سياهي شد

دستان بزرگ عشق ديوار تباهي شد

من:بوته ي اندوهي در فاصله و حسرت

من:روح گريزاني در دورترين غربت

بانوي تبسم ها در باد رها رفتي

از خواهش چشمان ام آن روز جدا رفتي

در پنجره ام ديگر پرواز سلامي نيست

نابودي و بودن را ميلي به  تمامي نيست

تقويم عبور سال پيوند خيال و خواب

رقصيدن باران ها تصوير روان آب

بر متن سپيدار ترسيم عبور تو

در خلوت روزانه  گرماي حضور تو

انديشه ي من ياسي بر پيرهني رنگي

آن روسري آبي اين فاصله ي سنگي

بانو تو صدا بودي در حنجره شب ها

 


 

نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 21:43 توسط ஜمیناஜ| |

 

       

 

      سلام ای گمشده در ماتم عشق

             تو ای ساکن شده در خلوت عشق                                                   

                                نمی دانم چه حسی در بر توست

                                          ولی این را بدان معشوقه ی من 

                     تو در هر محفل هر جا که باشی 

                                              همیشه یادتو در خاطرم

                                                                           همیشه یادتو در خاطرم هست

 

 

       به یاد توست پرستوی روح من

   از این مریض خسته عیادت نمی کنی                    

                                  

    امروز سیب سرخ رفاقت دلش گرفت

این سیب را برای چه تو قسمت نمیکنی؟                

              

   یعنی من از مقابل دیدگان تو رفته ام

                                            این کلبه را دوباره مرمت نمی کنی؟

 


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:56 توسط ஜمیناஜ| |

 

 

در تمام شبهای تاریک و طوفانی روشنگر بودی ودر بستر بیماری پرستار بالینم

 هنگامی که از غم دنیا دلم می گرفت واشک چشمانم را نمناک می کرد

 تو با دستان پر مهر خود محبت را به من ارزانی می داشتی

 حتی اگر بهشت زیر پایت باشد باز هم کم است

 

 

مادر

 

آنگاه که وجودم را به عالم معنا سوق دادم خود را در مسیری یافتم

 که سرچشمه ام از آن جوشید چون نیک نگریستم آنگاه

سر چشمه ی خود را بر دامنه کوهی استوار یافتم

 مادر ای سر چشمه زندگی ام ای وجودی که وجودم بسته به توست

 ای خورشید که حرکت و روشنی من حول و محور توست

 چگونه بگویم دوستت دارم که کلمه ها سخت ناتوانند

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 18:40 توسط ஜمیناஜ| |

 

 

زيبا سلام گريه من بي بهانه نيست

چندين شب است خنده تو عاشقانه نيست

ديشب کنار پنجره بودم که در زدي

اما عجيب بود که گفتند خانه نيست

ديگر ميان آن سبدي که تو داده ايي

حتي بقدر شادي فردا ترانه نيست

گفتم چقدر تشنه ي يک مشت دانه ام

گفتي که عشق نقش بر آب است دانه نيست

گفتم که زلف خويش پريشان کن و بيا

گفتي اگر بهم بزنم زلف شانه نيست

گفتي مگو به هيچ کس راز عشق را

گفتم که عشق جان خودت محرمانه نيست

اجبار نيست دوست بداري مرا همين

عشقي که رنگ ترحم شود صادقانه نيست

 

 

 

براي چشم عاشق تو نامه پست مي کنم

هميشه آن تبسمي که ميل توست مي کنم

غم شکستن من وتو تمام مي شود

تو فکر راه را نکن خودم درست مي کنم

در کوچه ايي و من دوباره از تو خواهش ميکنم

تو مي روي و ردپايت را نوازش مي کنم

گفتم شبي تکليف چشمم را مشخص کن و تو

گفتي صبوري کن که دارم آزمايش مي کنم

او گفت خاطرت هست به تو نگاه کردم

آنشب به خاطر تو کلي گناه کردم

گفتم چي طور زيبا چيزي شده مگر؟گفت:

قدري شبيه اويي من اشتباه کردم

از دست تو رنجيدم و چيزي نگفتم

با ديگران ديدم تو را چيزي نگفتم

کلي سفارش کردي بودي من نفهمم

اين نکته را فهميدم و چيزي نگفتم

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 17:50 توسط ஜمیناஜ| |

 

 

بين  نگاه من و چشم هاي تو هنوز حرير نگاه رويا جاريست هر چند من هنوز معتقدم که

مي شود اندوه يک شب تلخ را از همان پاورچين آمدن صبح فهميد مي شود قبل از طغيان

 غم و اشکي به خاطر شيرين يک لحظه فرارو سريع فکر کرد مرا ببين مرا که مو به مو در

آيينه ي لبخند تو سپيد مي شوم پير مي شوم مرا ببين که فرياد گنگ و بيهوده است

هنوز بر اين باورم که شب سياه و کابوس زده ام را فقط نام تو به ثمر مي رساند

البته چيزهايي هست چگونه بگويم که در چشم ها يت به وسعت دقيق يک باغ باران خورده

پي بردم و از غمناک يک درد کهنه را فهميدم خودت مي داني

که همه هستي ام را در شوخي بازيگوشانه ي نگاهت باختم و چه شاعرانه در آتشفشان

وجود تو قطره قطره آب شدم کوير قلب من به اشتياق حرفهايت خواب باران مي بيند     

 کاش گفته بودم هرازگاهي چشم هايت را باز کني و روبروي همه فراموشي ها قاب بزرگ

نگاهم را ببيني کاش گفته بودم لحظه ها را گاه گداري به زنجير بکشي و نقش

 چشم ها يم را در ذهنت ثبت کني  کاش گفته بودم

 


نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 23:7 توسط ஜمیناஜ| |

 

آه آن مسافر از سفر شايد بيايد

بايد بمانم منتظر شايد بيايد

سوز دعاي هر شب ونيمه شب من

شايد شبي شد کارگر شايد بيايد

با ايل گلها يک سحر زآن سوي صحرا

آهسته از کوه وکمر  شايد بيايد

روزي به پايان ميرسد تنهايي من

بر شب. شب من سحر شايد بيايد

در هاي وهوي باد وباران

همراه ياس ونيلوفر شايد بيايي

هي مي تپد پلکم دگر شايد بيايد

اين گوشه در اين شب.شب تنهايي وغم

چشمم به ره گوشم به در شايد بيايد

چون ديشب و شبهاي ديگر باز امشب

بمانم منتظر شايد بيايد

 

     

 

به روي گونه تابيدي و رفتي

 مرا با عشق سنجيدي و رفتي

تمام هستي ام نيلوفري بود 

 تو هستي مرا چيدي و رفتي

کنار انتظارت تا سحرگاه 

 شبي همپاي پيچکها نشستم

تو از راه آمدي با ناز و آن وقت 

 تمناي مرا ديدي و رفتي

شبي از عشق تو با پونه گفتم 

 دل او هم براي قصه ام سوخت

غم انگيز است تو شيدايي ام را 

 به چشم خويش فهميدي و رفتي

عجب درياي غمناکي ست اين عشق

 ببين با سرنوشت من چه ها کرد

تو هم اين رنجش خاکستري را

ميان ياد پيچيدي و رفتي

تو را به جان گل سوگند دادم 

 فقط يک شب نيازم را ببيني

ولي در پاسخ اين خواهش من 

 تو مثل غنچه خنديدي و رفتي

تمام بغضهايم مثل يک رنج 

 شکست و قصه ام در کوچه پيچيد

ولي تو از صداي اين شکستن

به جاي غصه ترسيدي و رفتي

کنار من نشستي تا سپيده

 ولي چشمان تو جاي دگر بود

و من مي دانم آن شب تا سحرگاه

نگارت را پرستيدي و رفتي

جنون در امتداد کوچه عشق

 مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرين بن بست اين راه 

 مرا ديوانه ناميدي و رفتي

کنار ديدگانت چشمه اي بود 

 و من در پاي چشمه تشنه ماندم

تو بي آنکه بپرسي اين عطش چيست

 ز آب چشمه نوشيدي و رفتي

شبي گفتي نداري دوست من را

 نمي داني که من آن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمي که آن را 

 به زيبايي پسنديدي و رفتي

هواي آسمان ديده ابريست

 پر از تنهايي نمناک هجرت

تو تا بيراهه هاي بي قراري

 دل من را کشاندي و رفتي

پريشان کردي و شيدا نمودي 

 تمام جاده هاي شعر من را

رها کردي شکستي خرد گشتم

 تو پايان مرا ديدي و رفتي

  

 

نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 22:56 توسط ஜمیناஜ| |

 

پيوسته در ياد مني باران که نم نم مي شود

دل در هواي ديدنت دريايي از غم مي شود

از گريه بيزارم هنوز چشمان بي تابم ولي

تنها به ياد چشم تو با اشک همدم مي شود

اي آروزوي دلنشين من از تو مي پرسم چرا؟

برق نگاهي آشنا اين روزها کم مي شود

گويا به جاي عشق تو درد و غم و دلواپسي

با قصد نا بودي من اينجا فراهم مي شود

تنها به جرم عاشقي از خود که دورم مي کني

تصوير خوشبختي من هر لحظه مبهم مي شود

ياد دل من نيستي بي  رنگ چشمانت ولي

اين جاده  هاي سبز هم مثل جهنم مي شود

باز آسمان مثل دلم در فکر گريه کردن است

با اشک او چشمان من هم غرق شبنم مي شود

 

 

چرا با عشق همزادم موافق نيستي باران

به من باخنده ميگويي که عاشق نيستي باران

تمام اين دقايق را به روياي تو سر کردم

ولي صد آه و افسوس اين دقايق نيستي باران

هزاران وعده ام دادي که همراه دلم باشي

ولي تو خوب مي داني که صادق نيستي باران

دلم خشکيد و پژ مردم از اين ابر سترون آه

چه شد حتي به  ياد اين شقايق  نيستس باران؟

بگو آري بگو آري جوابت را بگو ديگر

قبولم کن نگو :ديگر که لايق نيستي باران

خودم را عاشقانه تر به پاي تو فدا کردم

و با اين حال مي گويي که عاشق نيستي باران 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 16:43 توسط ஜمیناஜ| |

 

 

 

از زندگي از اين همه تکرار خسته ام

از هاي و هوي کوچه و بازار خسته ام

دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوي خانه تن خسته مي کشم

آوخ ... کزين حصار دل آزار خسته ام

بيزارم از خموشي تقويم روي ميز

وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام

از او که گفت يار تو هستم ولي نبود

از خود که بي شکيبم و بي يار خسته ام

تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد

از حال من مپرس که بسيار خسته ام

نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 19:39 توسط ஜمیناஜ| |

 

 

آنجا که عشق همراه يک طوفان به بلنداي آسمان مي رود و چون ريگ هاي روان به همه جا

مي نشيند قصه ايي که در تنگترين وداغترين قفس تعصب اسير و بيمار است گرچه باد بوي

 گل هاي محمدي را با خود دارد گرچه خاک زبان يکرنگي وصداقت است گرچه آسمان پاک و

گسترده است

اما اين هنگام که در هر کدام جاي خالي اميد پيداست به کجا مي تواند بگريزد؟

وآيا در ميان اين تاريکي که هر طلوع و غروب با زبان غم آغاز مي شودمي تواندشاهد طنين

دل انگيز فرشته ايي از آسمان مهر باشد واو را به خود بخواند؟

آيا با مرهم صدايش مي تواند صد زخم را درمان کرده دست لطفش موي پريشان را شانه زند؟

کنون اي آشنا با دل با کوله باري که بر شانه ي نحيف اش سنگيني مي کند به   به سويت  او

    آمده را بپذير تا طولاني ترين راهها مريد مکتب محبت تو باشد

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 19:26 توسط ஜمیناஜ| |

 

به همين سادگي رفتي

بي خداحافظ عزيزم

سهم تو شد، روز تازه

سهم من اشک، که بريزم

گله از تو نيست، مي دونم

خودم اينو، از تو خواستم

به جونِ ستاره هامون

تو عزيزتر از چشامي

هرجا هستي، خوب و خوش باش

تا ابد بغضِ صدامي

تورومحضِ لحظه هامون

نشه باورت يه وقتي

که دوست ندارم، اينو

به خدا گفتم به سختي

من اگه دوسِت نداشتم

پاي غمهات نمي موندم

واسَت اين همه ترانه

از ته دل نمي خوندم

اگه گفتم برو خوبم

واسه اين بود که مي ديدم

داري آب ميشي ميميري

اينو از غمِش شنيدم

دارم از دوريت ميميرم...

تا کنارِ من نسوزي

از دلم نميري، عمرم

نفس هايي که هنوزي

تورومحضِ خيره هامون

که نفس، نفس، خدا شد

از همون لحظه که رفتي

روحم از تنم جدا شد

توکه تنها نمي موني

منِ تنها رو دعا کن

خاطراتمو نگه دار

اما دستامو رها کن

دستِ تو اولِ عشقه

بسپارش به آخرين کس

کسي که پشت يه ديوار

واسه چشمات، گريه مي کرد....

واسه چشمات، گريه مي کرد

 

 

 

تورو با خودم غريبه از خودم جدا مي بينم

خودمو پر از ترانه تورو بيصدا مي بینم

 من سرگردون ساده تو رو صادق ميدونستم

 اين برام شکسته اما تو رو عاشق ميدونستم

 اون هميشه با محبت براي من ديگه نيستي

 نگو صادقي به عشقت آخه چشمات ميگه نيستي

 من سرگردون ساده تو رو صادق ميدونستم

 اين برام شکسته اما و رو عاشق ميدونستم...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 16:58 توسط ஜمیناஜ| |

 يه معناي قشنگي واسه خنديدن چشمام

تو يه بارون توي صحرا که مي باري به غزلهام

نگو که ميخواي بري تو دل من راضي نميشه

اي بهانه نوشتن تو بمون تا به هميشه

ته چشماي قشنگت تا خدا ستاره داره

هديه رفتن تو اينه يه قلب پاره پاره

پولک ناز تنت رو دست کي ميخواي بدي تو

به خدا دلم ميگيره وقتي که بخواي بري تو

توي بن بست سکوتت چي بگم که لال لالم

دل رباي نازنينم بي تو من شکسته بالم

 

 

عکستو امشب دوباره توي آسمون کشيدم

توي چشماي قشنگت باز همه دنيامو ديدم

شيشه تنهاييمو من واسه عشق تو شکستم

قصه از اينجا شروع شد که دلم رو به تو بستم

بيش از اين که فکر ميکردم با تو خو کرده نفسهام

تو رو ميخوام قد دنيا تکيه کن به قلب تنهام

تو هموني که يه عمري گشتمو پيت دويدم

تا غروب رفتم و اين بار به طلوع تو رسيدم

دستتو گذاشتي آخر توي اين دستاي فتنه م

حالا وقتشه بدوني که چه قدر عاشقت هستم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 16:18 توسط ஜمیناஜ| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

****** تعداد بازديد ها :
کاربران آنلاين :
تعداد بازديدهاي شما ******** ********