سلام مسافراي عاشق اينجا شهر عشق چه ميل داريد يک کم محبت يه مقدار صداقت کمي مهربوني ومقداري.......... اينجا شهر فرنگ هم چي داريم اما مهم اينه که من و تو از زندگيمون چي مي خوايم آيا آدم سختگيري هستيم يا نه همه چيزو آسون مي گيريم آخه ما معتقديم که بايد آسون بگريم تا آسون بگذره به هر حال زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست هر کسي نغمه ي خود خواند از صحنه رود صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد و تو با حضورسبزت با گرمي نگات و با صداقت کلامت مي توني که پيوستگي وخرمي رو تو پس کوچه هاي دلاي عاشق شهر عشق به جا بذاري آره با تو هستم مسافر شهر عشق نديدي گريه هايم را به راستي تو از کدام قبيله بودي که عشق را تنها دليل زيستن مي دانستي تو نبودي تو هميشه با صداقت با من نجوا مي کردي يادت هست روزي که نبودم لحظه ها را با گريه هايت پر کردي ياد هست وقتي که از سفر آمدي سوغات برايم گريه هاي شبانه ات را آوردي ومن به رسم عاشقي از گريه هايت که چون مرواريد با ارزشي بودن پذيرا شدم وبر نگاه خيست عاشقانه خنديدم و گريستم تو هميشه مسافر تخيلات من بودي تو همان مردي بودي که روزي دررويا هايم قرار بود با اسب سفيدش به دنبالم بياد کاش ميدانستي که من هم در نبودت گریستم کاش مي دانستي که ثانيه ها را در حسرت ديدارت به سر مي کردم کاش مي دانستي که وقتي سر سجاده عشق مي نشتم نماز عشقت را مي خواندم ولي تومرا باور نکردي واسب سر کش نفست را به جان لحظه هايمان انداختي وآنگاه بود که تمام هستي ام فرو ريخت و چهار ديواري عشقمان خراب شد نترسيم از مرگ مرگ پايان كبوترنيست مرگ وارونه يك زنجيره نيست مرگ در ذهن اقاقي جاري است مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند مرگ مسوول قشنگي پر شاپرك است مرگ گاهي ريحان مي چيند مرگ گاهي ودكا مي نوشد گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد و همه مي دانيم ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم پرده را برداريم بگذاريم كه احساس هوايي بخورد بگذاريم بلوغ زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند بگذاريم غريزه پي بازي برود بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند چيز بنويسد به خيابان برود ساده باشيم ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت كار مانيست شناسايي راز گل سرخ كار ما شايد اين است که در افسون گل سرخ شناور باشيم پشت دانايي اردو بزنيم دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم هيجان ها را پرواز دهيم روي ادراك ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم نام را باز ستانيم از ابر از چنار از پشه از تابستان روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم... مي کنه حسادت از روي حسوديش به ديونگي ميگه عشق پشت گل سرخ قايم شده ديونگي خاري رو بر مي داره و به طرف عشق پرتاب ميکنه و عشق براي هميشه کور ميشه ديونگي قول ميده تا اخر عمرش پيش عشق بمونه و تنهاش نذاره و قول ميده جاي چشم هاي عشق باشه براي همينه هرکي عاشق ميشه ديونست شب داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم گذارم افتاد به قبرستان عشق خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي وقت پيش ها بميره توي کوچه ي دلم فقط صداي تو مي ياد صداي خوب و هميشه آشناي تو مياد وقتي بارون مي زنه تو کوچه ساکت ما پنجره فکر مي کني صداي پاي تو مي ياد صبح ديدم خورشيد داره يواشکي به کوه ميگه: که فقط به کوچه ي ما به هواي تو مي ياد اين نسيم سحري که غرق عطر و شبنمه مي دونم به شهر ما فقط براي تو مياد آبادي آزادي اي شهر پر از وادي اي هادي اي نادي اي دليل هر بادي در ميکده قلبت شور است فقط شادي اي حضور آرامش اي هميشه با سازش اي حامي آسايشاي شاکي ويرايش دارم اينک بر تو يک خواهش اي هستي آي مستي اي نبود هر پستي اي برگ گل خستي اي حرکت هر دستي حالا که تو پيوستي با اين غم و اين مستي با ما تو مدارا کن دل بستي و دل بستي خانه ايي دارم من اول جاده عشق رو به دشت ايثاروسعت خانه من محدود است از دو سو با صميميت ومهراز دو سوي ديگر با صبوري و صفا خانه ايي دارم من خالي از هر چه بد است ودر اين خانه زني کد بانوست يک ونوس ساده بي سالوس که به اندازه لبخند صميمانه خود مهرباني دارد صبح با بوي خوش اطلسي باغچه بر مي خيزد با نم وعطر نسيم دست ورو مي شويد همه چيز بانو مثل او بي همتاست يا نه يک استثناست خانه ايي دارم من که در آن خانه زني کدبانوست ساده بي سالوس صبح ها چايم را درصميميت فنجان سياه چشمش بي ريا مي نوشم وسپس جامه مهرش را بر تنم مي پوشم و به اميد خدا مي روم مي روم تا همه جا و غروب دست پر با سبدي از احساس پاکتي عاطفه ظرفي لبخند سوي آن خانه پر خاطره است بر مي گردم ميان اين همه پاييز بيا به باغ بهارم ميگذشتم سر خوش مست از در ميخا نه ايي در سياهي شب 
![]()

![]()






كفش ها رابكند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد 






![]()

![]()

![]()








![]()

براي از تو شنيدن هميشه حوصله دارم
بياوبيا که صدايم گرفته لهجه ي باران
در اين هميشه بيابان کمي ستاره بباران
بگير دست دلم را ببر به باغ رسيدن
دوباره لک زده قلبم براي آينه ديدن
به من بگو که چگونه کمي ترانه بچنم
مرا بخوان و کمک کن تو را دوباره بيبينم
اگر چه هميشه هزارو يک گله دارم
براي از تو شنيدن هميشه حوصله دارم

چشم مستم خيره شد بر در پنجره ايي صحنه ايي ديدم ز آن
پنجره سوخت قلبم همچون پروانه ايي پدر پيري افتاده در کنج ويرانه ايي
کودکي از سوز و سرما ميزند دندان به لب
دختري مشغول عيش ونوش با بيگانه ايي
چو نکه فارغ شد آن مرد از عيش و نوش
دست اندر جيب کرد زآن همه پول درشت
بهر دخترک داد آن هم چند دانه ايي
بعد آن لعنت فرستادم به خود
تا که مست نروم بر در خانه ايي
تا ببينم دختري عصمت فروشد بهر نان خانه ايي
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
وتماشاي تو زيباست اگر بگذارند
سند عقل مشادي است
عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
وقتي اظهار نظر کرد دلم فهميدم
عشق هم شامل فتواست اگر بگذارند
روستازاده ام سبز تر از برگ درخت
دل من وسعت درياست اگر بگذارند
دل درنايي من اين همه بيهوده مگر
خانه ي دوست همين جاست اگر بگذارند
غضب آلود نگاهم نکنيد اي مردم
دل من مال شما هاست اگر بگذارند
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




