تبليغاتX
شهر عشق
مادرم

 

در تمام شبهای تاریک و طوفانی روشنگر بودی ودر بستر بیماری پرستار بالینم

 هنگامی که از غم دنیا دلم می گرفت واشک چشمانم را نمناک می کرد

 تو با دستان پر مهر خود محبت را به من ارزانی می داشتی

 حتی اگر بهشت زیر پایت باشد باز هم کم است

 

 

مادر

 

آنگاه که وجودم را به عالم معنا سوق دادم خود را در مسیری یافتم

 که سرچشمه ام از آن جوشید چون نیک نگریستم آنگاه

سر چشمه ی خود را بر دامنه کوهی استوار یافتم

 مادر ای سر چشمه زندگی ام ای وجودی که وجودم بسته به توست

 ای خورشید که حرکت و روشنی من حول و محور توست

 چگونه بگویم دوستت دارم که کلمه ها سخت ناتوانند

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 20:28
به همين سادگي رفتي.....

بين  نگاه من و چشم هاي تو هنوز حرير نگاه رويا جاريست هر چند من هنوز معتقدم که

مي شود اندوه يک شب تلخ را از همان پاورچين آمدن صبح فهميد مي شود قبل از طغيان

 غم و اشکي به خاطر شيرين يک لحظه فرارو سريع فکر کرد مرا ببين مرا که مو به مو در

آيينه ي لبخند تو سپيد مي شوم پير مي شوم مرا ببين که فرياد گنگ و بيهوده است

هنوز بر اين باورم که شب سياه و کابوس زده ام را فقط نام تو به ثمر مي رساند

البته چيزهايي هست چگونه بگويم که در چشم ها يت به وسعت دقيق يک باغ باران خورده

پي بردم و از غمناک يک درد کهنه را فهميدم خودت مي داني

که همه هستي ام را در شوخي بازيگوشانه ي نگاهت باختم و چه شاعرانه در آتشفشان

وجود تو قطره قطره آب شدم کوير قلب من به اشتياق حرفهايت خواب باران مي بيند     

 کاش گفته بودم هرازگاهي چشم هايت را باز کني و روبروي همه فراموشي ها قاب بزرگ

نگاهم را ببيني کاش گفته بودم لحظه ها را گاه گداري به زنجير بکشي و نقش

 چشم ها يم را در ذهنت ثبت کني  کاش گفته بودم

 

به همين سادگي رفتي

بي خداحافظ عزيزم

سهم تو شد، روز تازه

سهم من اشک، که بريزم

گله از تو نيست، مي دونم

خودم اينو، از تو خواستم

به جونِ ستاره هامون

تو عزيزتر از چشامي

هرجا هستي، خوب و خوش باش

تا ابد بغضِ صدامي

تورومحضِ لحظه هامون

نشه باورت يه وقتي

که دوست ندارم، اينو

به خدا گفتم به سختي

من اگه دوسِت نداشتم

پاي غمهات نمي موندم

واسَت اين همه ترانه

از ته دل نمي خوندم

اگه گفتم برو خوبم

واسه اين بود که مي ديدم

داري آب ميشي ميميري

اينو از غمِش شنيدم

دارم از دوريت ميميرم...

تا کنارِ من نسوزي

از دلم نميري، عمرم

نفس هايي که هنوزي

تورومحضِ خيره هامون

که نفس، نفس، خدا شد

از همون لحظه که رفتي

روحم از تنم جدا شد

توکه تنها نمي موني

منِ تنها رو دعا کن

خاطراتمو نگه دار

اما دستامو رها کن

دستِ تو اولِ عشقه

بسپارش به آخرين کس

کسي که پشت يه ديوار

واسه چشمات، گريه مي کرد....

واسه چشمات، گريه مي کرد

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:9
لیلایت منم ....

سلام دوستای من به شهر عشق

خوش آمدید و سال نوتون مبارک

ایشالا سالی پر از موفقیت داشته باشید

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست 

بی وضو در کوچه لیلا نشست 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود 

سجده ای زد بر لب درگاه او 

پر ز لیلا شد دل پر آه او 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای 

بر صلیب عشق دارم کرده ای 

جام لیلا را به دستم داده ای 

ون در این بازیشکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی 

دردم از لیلاست آنم می زنی 

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن 

من که مجنونم تو مجنونم مکن 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

 این تو و لیلای تو ... من نیستم 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم 

در رگ پیدا و پنهانت منم 

سال ها با جور لیلا ساختی 

من کنارت بودم و نشناختی 

عشق لیلا در دلت انداختم 

صد قمار عشق یک جا باختم 

کردمت آوارهء صحرا نشد 

گفتم عاقل می شوی اما نشد 

سوختم در حسرت یک یا ربت 

غیر لیلا بر نیامد از لبت 

روز و شب او را صدا کردی ولی 

دیدم امشب با منی گفتم بلی 

مطمئن بودم به من سرمیزنی 

در حریم خانه ام در میزنی 

حال این لیلا که خوارت کرده بود 

درس عشقش بیقرارت کرده بود 

مرد راهش باش تا شاهت کنم 

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در شنبه پانزدهم فروردین 1388 و ساعت 16:5
خداي من

 

گفتم : خداي من

 دقايقي بود در زندگانيم

  که هوس مي کردم سر سنگينم را

    که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا

بر شانه هاي صبورت بگذارم،

آرام برايت بگويم و بگريم ،

              درآن لحظه شانه هاي تو کجا بود؟                   

گفت : عزيزتر از هرچه هست،

      تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي،

       که در تمام لحظات بودن بر من تکيه کرده بودي،

         من اني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي .

من همچون عاشقي که به معشوق خود مي نگرد

       با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم ...

 

 

امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميکنم

 گلدان زرد ياد را با تو معطر ميکنم

تو رفته اي و رفتنت يک اتفاق ساده نيست

 ناچار اين پرواز را اين بار باور ميکنم

 يک عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من

يه احترام رجعتت من ناز کمتر مي کنم

 يک شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام

 آن شب براي خلوتت يک فکر ديگر ميکنم

 صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز کن

من هم ضريح عشق را غرق کبوتر ميکنم

 شعريست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو

 يک روز من اين شعر را تا آخر از بر ميکنم

 گر چه شکستي عهد را مثل غرور ترد من

 اما چنان ديوانه ام که با غمت سر ميکنم

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 22:26
تصوير

 

لحظه ها مي گذرند از پي هم
و فقط من هستم
که در اين تاريکي
پي نوري پي رازي پي اميدي بس
مي خروشم همه شب
پي فانوسي تا
بفروزم آن را
تا همه شهر بدانند که در زمزمه ي لک لک ها
يا که در زوزه ي بادي در شب
چه قشنگي ها هست
تا همه شهر بدانند که شايد روزي
بشود مشعل راه ملکوت
بفروزد و همه شهر در اين زيبايي
بفروزند خموش

شب که، چشمانم تورا، تصويرکردند

پلِک هايم را، بهم درگير کردند

دست هايم بادشد سوي تو وقتي:

ياد آن گيسوي، در زنجير کردند

. هيچگه در بي تويي باران نباريد

اين هواها –هم- عجب تعغير کردند!

من شدم خاکسرت، اما؛ عزيزم!

باد ها درکار خود، تقصير کردند

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 22:28
غروب غم انگیــــز عشق

تو بيرون ميروي از خانه ات به قصد هر کاري

وشب هم ادعا که عاشقانه دوستم داري

نمي دانم چه دردي به سراغت آمده اما

امان از بي کسي در لحظه هاي تلخ بيماري

پشمانم پذيرفتم که مهمانت شوم اما

نمي خواهم که هرگز بشکنم رسم وفاداري

هميشه آروزيم در تمام لحظه ها اين بود

که عشق ما نگردد رنگ بازي هاي تکراري

ولي افسوس اين يک آرزويم هم زدستم رفت

  تحمل مي کنم تنها تو را از روي ناچاري

تمام رازهايم را به تو گفتم ولي صد حيف

چه ميدانم تو کاش اين رازهايم را نگهداري

چقدر از ديگران طعنه شنيدم با توام اما

نتيجه هيچ بود از اين همه عشق و فداکاري

خم کوچه همان خم مانده وجاده همان جاده

تمام روزها گريه همه شب ها پر از زاري

چه کردي تو براي من به جز يک مشت حرف زرد

که سنگين است روي شانه ي من همچنان باري

خداحافظ نه با تو با همه تا آخر عمرم

تو يک هديه به من دادي که نامش هست بيزاري

 

 

تورو با خودم غريبه از خودم جدا مي بينم

خودمو پر از ترانه تورو بيصدا مي بينم

 من سرگردون ساده تو رو صادق ميدونستم

 اين برام شکسته اما تو رو عاشق ميدونستم

 اون هميشه با محبت براي من ديگه نيستي

 نگو صادقي به عشقت آخه چشمات ميگه نيستي

 من سرگردون ساده تو رو صادق ميدونستم

 اين برام شکسته اما و رو عاشق ميدونستم...

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 21:50
فقط تو

خوشا لحظه اي که آنرا در يابيم ؛من گم بودم؛

در موج خيز زمان زندگي مرا چرخاند.

مرا كشاند به معبد عشق

چشمانم را پر كرداز نورتشخيص

بر من نور شديدي نواخته شد

من نوشيدم ازكاسه عشق

پس از ان دگرگوني آغاز شد

عشق مانند نسيم بر من وزيد

از هيجان زنده شدم

من بودم و تو

ما بوديم و عشق

عشق بود و خدا

و چه زيبا بود ان لحظه

عشق را گدايي کن تا بفهمي که عشق واقعي گرانبهاست،

تا هيچ وقت آسان از دستش ندي.

امروز که جز هواي جواني به سرم نيست

قلبم تقديم به تو که فردا اثرم نيست
 
آخرين ستاره ي آسمان راشمردم اما

شمردن زيبايي تو را نمي توانم

من تاخانه ي غروب خورشيد پيش رفتم

اما هيچگاه خانه ي تورانديدم

ديشب خوابت راديدم نه زيباييت

نه خانه ات

فقط حسرتي كه چراخواب زندگيه هميشه گيم نبود

چراخوش ترين لحظات زندگي دريك خواب كوتاه خلاصه شده

مي خواهم براي هميشه بخوابم

هيچ چيزمهم نيست

فقط تو

 

 

عید غـــــــدير مبارک 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 21:57
آن شب...

اي تفاهم عميق نگاهم

تو از کدامين قبيله ايي و حرف هايت از دام ديار

حرف هايي که با ترنم سبز مي شوم

تو احساس کلامت را به کدامين آفتاب پيوند زدي؟

و صداي تو از کدامين باران رنگ گرفت

که مهربانترين آهنگ محبت است

چشم هايت بهار کوچه هاي احساس را به من وام داشت

ودست هايت التيام من

تو در متن زيباترين واژه ها مي درخشي

ودر لهجه ي احساس وباغ موسيقي صداي تو جاري ست

روزي هزاران بار تو را مي سرايم

تويي که در شتاب ثانيه ها مهر را به دنبال مي کشي

اي تفاهم عميق نگاهم

 

 

 

آن شب که تو آمدي صفا پيدا شد

پيمان شکني رفت و وفا پيدا شد

در غربت من که به جاي بيگانه نبود

برقي زد و روي آشنا پيدا شد

گنجي که به سالها نهان بود از چشم

با ههلهله در خانه ما پيدا شد

يک عمر کوير فقر را پيمودم

تا برق زد و کوه طلا پيدا شد

خور شيدسعادتي که بر من تابيد

در سايه ي رحمت خدا پيدا شد

من بودم وتاريکي شب ها نا گاه

از گوشه ي آسمان فرشته اي پيدا شد

تا شکر خدا بگويم از ديدن تو

در خلوت من حال دعا پيدا شد

با آمدنت که آخر بخت مني

در ظلمت شب ستاره هاپيدا شد

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 20:30

بهترين کدها و بهترين دانلودها در مينوس

****** ******