تبليغاتX
♥♣๑۩۞۩๑ شـهــ ر عـــ شــ ق ๑۩۞۩๑ ♥♣

♥♣๑۩۞۩๑ شـهــ ر عـــ شــ ق ๑۩۞۩๑ ♥♣

نمي خواهم خدايم بيکران باشد
نمي خواهم عظيم و قادر و رحمان
نمي خواهم که باشد اين چنين آخر
خدا را لمس بايد کرد.

نگو کفر است
خدا را مي توان در باوري جا داد
که در احساس و ايمان غوطه ور باشد
خدا را مي توان بوئيد
و اين احساس شيريني است
 

نگو کفر است
که کفر اين است
که ما از بيکران مهربانيها
براي خود
خدايي لامکان و بي نشان سازيم
خدا را در زمين و آسمان جستن
ندارد سودي اي آدم
تو بايد عاشقش باشي
و بايد گوش بسپاري
به بانگ هستي و عالم
که در هر خانه اي آخر خدائي هست

نگو کفر است
اگر من کافرم، باشد
نمي خواهم  خدايا زاهدي چون ديگران باشم
نمي خواهم خدايم را
به قديسي بدل سازم
که ترسي باشد از او در دل و جانم

نگو کفر است
که سوگند ياد کردم من
به خاک و آب و آتش بارها اي دوست
خدا زيباترين معشوق انسانهاست
خدا را نيست همزادي
که او يکتاترين
عاشق ترين

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 10:42 توسط ☆ஜمینا☆ஜ| |


ليلي زير درخت انار نشست.

 درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ

گلها انار شد، داغ داغ.

هر اناري هزار تا دانه داشت

دانه ها عاشق بودند،دانه ها توي انار جا نمي شدند

انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت

خون انار روي دست ليلي چکيد

ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد.

مجنون به ليلي اش رسيد

خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود

 کافي است انار دلت ترک بخورد


نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:40 توسط ☆ஜمینا☆ஜ| |

 

سقف آرزوهايم که بلند ميشود

حسرت ميخورم بر کوتاهيم

که نه با افسوس جبران ميشود

نه با چهار پايه اي زير پاهايم

"شقايق" هايم را پر پر ميکنم

برگ به برگ

آه که ميکشم

زمزمه ميشود...

افسوس که تا انتها "زندگي بايد کرد

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 14:41 توسط ☆ஜمینا☆ஜ| |


 به گنجشک گفتند، بنويس: عقابي پريد. عقابي فقط دانه از دست خورشيد چيد.

عقابي دلش آسمان، بالش از باد، به خاک و زمين تن نداد. *

و گنجشک هر روز همين جمله‌ها را نوشت وهي صفحه،

 صفحه وهي سطر، سطر چه خوش خط و خوانا نوشت *

وهر روز دفتر مشق او را معلم ورق زد وهر روز هم گفت: آفرين

 چه شاگرد خوبي، همين * ولي بچه گنجشک يک روز با خودش فکر کرد:

 براي من اين آفرين‌ها که بس نيست! سوال من اين است

چرا آسمان خالي افتاده آنجا براي عقابي شدن چرا هيچ کس نيست؟ *

 چقدر از "عقابي پريد" فقط رونويسي کنيم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 11:45 توسط ☆ஜمینا☆ஜ| |

نه !

کاری به کار عشق ندارم !

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر در این زمانه دوست ندارم

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز  خوشحال و بی ملال ببیند

زیراهر چیز و هر کسی را

که دوستر بداری

 حتی اگر که یک نخ سیگار

 یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم

 تا روزگار بو نبرد

گفتم که کاری به کار عشق ندارم !

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 9:28 توسط ☆ஜمینا☆ஜ| |

 

************************************

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي

انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه

پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون

خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض

 خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

 

***************

خواب ديدم که تو با من هستي

هم چو گل باز شکوفا هستي

يک جهان خاطره در چشمت بود

با غم عشق هم آوا هستي

راز ها داشت نگاه تو هنوز

گرچه دور از من و تنها هستي

وا نکردي لب فهميدم من

غصه داري و شيبا هستي

گر نداري تو به سر سودايي

از چه در خواب تو پيدا هستي

ديگر گاهي اگر از من دوري

در حضور من تو شيدا هستي

 

***************

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 11:7 توسط ☆ஜمینا☆ஜ| |

 

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و

شاعر ،شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفترشعرش گذاشت و

 شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد

 ودهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت :ديگر تمام شد.

 ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. زيرا شاعري

 كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است

و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان را ديگر نمي خواهد

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 13:37 توسط ☆ஜمینا☆ஜ| |

 

 

سلام دوستای گلم عیدتون مبارک و التماس دعـــــا

نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 22:44 توسط ☆ஜمینا☆ஜ| |

 

من که باورم نميشه تو رو ديدمت دوباره

انگاري سرنوشتمونم داره بازي در مياره

توي يه کوچه ي بي ته دوباره تو رو ببينم

دل من تازه ميفهمه ديگه دستاتو نداره

هردومون ترسيده بوديم از نگاه اون يکي

کوچه اي که ته نداشت و خنده هاي الکي

وقتي که بازم نگاتوبستي تو چشماي من

به تو پشت کردمو باز نگات نکردم زورکي

بخدا خنده ي من فقط واسه لجبازيه

که بگم دلم به اين جدايي هاهم راضيه

ميدونستم تو دلت بهم ميگي قشنگ شده

سما هرچقدربزرگ بشه بازم نازنازيه

چراوقتي که ميرفتي گفتي که دوست دارم

گفتي نامردي نکردم ولي تنهات ميذارم

گفتي که هنوزميخوامت اين به نفع هردومونه

يعني اين تويي مي بينم نه نميشه باورم

آره حرفي که نمونده همه چي تموم شده

با نگات حرفاتو گفتي دلتم آروم شده

بدون حتي نگاهي گم ميشم تو کوچتون

حالا باورم شده عاشقي بيدووم شده

ميگذرم از تو يه جوري انگاري تو رو نديدم

توهمون چنددقيقه هيچکي نفهميدچي کشيدم

مي بينم که با لب بسته ميگي سما نرو

نگامو بهت ميدوزم سر کوچه که رسيدم

ديدي آخر عشق ما هم به جدايي ها کشيد

سرنوشت مارو جدا کرد تنهايي مونو نديد

تقصير ما که نبود ولي چه حيف شد اينطوري

قصه ي عشق ما دوتا حتي به آخر نرسيد

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 22:29 توسط ☆ஜمینا☆ஜ| |

امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميکنم

 گلدان زرد ياد را با تو معطر ميکنم

تو رفته اي و رفتنت يک اتفاق ساده نيست

 ناچار اين پرواز را اين بار باور ميکنم

 يک عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من

يه احترام رجعتت من ناز کمتر مي کنم

 يک شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام

 آن شب براي خلوتت يک فکر ديگر ميکنم

 صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز کن

من هم ضريح عشق را غرق کبوتر ميکنم

 شعريست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو

 يک روز من اين شعر را تا آخر از بر ميکنم

 گر چه شکستي عهد را مثل غرور ترد من

 اما چنان ديوانه ام که با غمت سر ميکنم

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 22:11 توسط ☆ஜمینا☆ஜ| |

Design By : Night Melody